شهید سید حسین علم الهدی فرزند آیة الله حاج سید مرتضی علم الهدی(ره) به سال 1337 شمسی پا به عرصه گیتی نهاد. فرزندی پاک از شجره مبارکه رسالت بود که در مهد علم و تقوا پرورش مییافت.
حسین این نور پرتو گرفته تا آفاق در کانون علم و عملی در رشد بود که تشنگان فقه و فقاهت و مردم تشنه هدایت گرداگردحریمش به اعتکاف بودند. شهید سید حسین پنج سال پیش از قیام 15 خرداد 42 متولد شد تا بعدها در مکتب قرآن ، کلام وحی آموزد و نیز بعدها در حین سپری کردن دبستان تلاوت کننده آیات الهی باشد و در سطح استان نغمه سرای و بلبل مترنم کننده لحن قران شود. صدای دلنشین او بود که صفحات زمان و قرون را به یکباره کنار میزد واین برگ ورق خورده را به برگ ایام هجرت پیوند میداد. صمیمیت او بود که علاوه بر شور و جذبه اش نقطه ای را بوجود آورده بودکه مغناطیس باشد برای رشد دیگران در تجمع های مسجد و مدرسه. در مساجد با تشکیل کتابخانه و جلسات سخترانی و در مدارس با تشکیل انجمنهای اسلامی و جلسات ارشاد و هدایت. گرچه هیچ قلم و زبانی قادر بر تر سیم آن همه شور و عشق نیست ، لکن بر حسب وظیفه هاله ای از آنروح پاکباخته را در معرض تاریخ قرار می دهیم، باشد تا ره توشه ای برای فرزندان انقلاب گردد.
سالشمار زندگی شهیدسید محمد حسین علم الهدی
سال 1337 ه . ش ولادت در اهواز
سال 1343 ورود به مکتب جهت تعلیم قرآن
سال 1348 تدریس قرآن در مسجد به عنوان یک مربی
سال 1350حضور و فعالیت در انجمن اسلامی دبیرستان
سال 1351 اولین مبارزه علنی سید حسین با رژیم پهلوی با آتش زدن سیرک مصری
سال 1353 برگزاری راهپیمایی در روز عاشورا بر ضد رژیم پهلوی
سال 1356 اولین دستگیری، ورود به زندان، شکنجه توسط ساواک
سال 1356 قبولی در رشته تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد
سال 1356 آشنایی با جلسات آیتا... خامنهای و شهید هاشمینژاد در مشهد
سال 1356 راه اندازی راهپیمایی در طبس به هنگام ورود شاه به این شهر(زلزله طبس)
سال 1356 تشکیل گروه موحدین در اهواز
سال 1357 انفجار کنسولگری عراق در اهواز

سال 1357 بمب گذاری در شهربانی کرمان و ایجاد رعب در بین مزدوران حکومت پهلوی
سال 1357 دستگیری مجدد، شکنجه، محکوم به اعدام به جرم اقدام به ترور فرمانده نظامی
سال 1357 (بهمن) حضور در تهران و استقبال از امام (ره)، پیروزی انقلاب اسلامی
سال 1358 عفو مامور شکنجه ساواک
سال 1358 معاون آموزش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خوزستان
سال 1358 عضو شورای فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خوزستان
سال 1358 برپایی نمایشگاه پیش بینی جنگ در اهواز
سال 1358 تدوین و ارائه طرح پیشنهادی ولایت فقیه در پیشنویس قانون اساسی
سال 1359 افشای ماهیت ضد انقلابی مدنی (استاندار خوزستان وکاندیدای ریاست جمهوری)
سال 1359 (رمضان) برگزاری کلاسهای قرآن، نهج البلاغه و تاریخ اسلام در سپاه پاسداران،جهاد سازندگی، تربیت معلم استان خوزستان
سال 1359 سخنرانی با موضوع جهاد در قرآن و سیری در نهجالبلاغه در رادیو (پخش زنده)
سال 1359 سفر تاریخی سید حسین به همراه عشایر هویزه به جماران( زیارت امام(ره))
سال 1359 (31 شهریور) آغاز تهاجم رسمی عراق به ایران
سال 1359 فرماندهی سپاه هویزه
سال 1359 (16 دی ماه) حماسه هویزه، شهادت سید حسین و یارانش در دشت هویزه
نحوه شهادت شهید علم الهدی
صدای تانک های آن طرف جاده به گوش می رسید. تیراندازی لحظه ای متوقف نمی شد. راه افتادیم، با اینکه می دانستیم امید برگشت نیست، ولی رساندن «آر. پی. جی» به «علم الهدی» ما را مصمم به پیش می برد. به جاده که رسیدیم، توانستیم تانک هایی را ببینیم. به جز چند تایی که در حال سوختن بودند، بقیه غرش کنان به پیش می تاختند. چشمم به حسین (علم الهدی) که افتاد، خستگی از تنم در آمد. آر. پی. جی بر دوشش بود و پشت خاکریز دراز کشیده بود. در امتداد خاکریز غیر از حسین حدود ده نفر دیگر هنوز زنده بودند واز همه گروه همین ده نفر مانده بودند. حتی یک جسد بر زمین نمانده بود. پیدا بود که بچه ها با گلوله مستقیم تانک ها از پای در آمده بودند. تانک های سالم از کنار تانک های سوخته عبور می کردند و به طرف خاکریز علم الهدی پیش می آمدند. حسین و افرادش هیچ عکس العملی نشان نمی دادند. «روز علی» که حسابی نگران شده بود، آر. پی. جی را از من گرفت و به تانک ها نشانه رفت. دست روز علی را نگه داشتم و گفتم: کمی دیگر صبر کن، شاید بچه ها برنامه ای داشته باشند و او پذیرفت.

تانک ها به حدود پنجاه متری خاکریز رسیده بودند که یکباره حسین از جا بلند شده و نزدیک ترین تانک را نشانه گرفت. گلوله درست به وسط تانک خورد و آن را به آتش کشید. غیر از حسین دو نفر دیگر که آر. پی. جی داشتند، دو تانک دیگر را نشانه رفتند و هر دو را به آتش کشیدند. بقیه تانک ها سر جایشان ایستادند و ناگهان خاکریز را به گلوله بستند. خاکریز یکپارچه دود شد و بعید بود کسی سالم مانده باشد.
روز علی بلند شد و نزدیک ترین تانک را نشانه رفت و با اینکه فاصله کم بود، تانک را از کار انداخت. قامت حسین دوباره از میان دود و گرد غبار پشت خاکریز پیدا شد و یک تانک دیگر با گلوله حسین به آتش کشیده شد. پیدا بود که از همه افراد گروه فقط روز علی و حسین زنده مانده اند. حسین از جا کنده شد و خود را به خاکریز دیگر رساند. تانک ها هنوز ما را ندیده بودند. پیشروی تانک ها دوباره شروع شد. حسین پشت خاکریز خوابیده بود. تانک به چند متری خاکریز که رسید، حسین گلوله اش را شلیک کرد. دود غلیظی از تانک بلند شد. تانک دیگری با سماجت شروع به پیشروی کرد. روز علی که آر. پی. جی را آماده کرده بود، از خاکریز بالا رفت و آن را هدف قرار داد. تانک به آتش کشیده شد و چهار تانک دیگر به ده متری حسین رسیده بودند. حسین از جا بلند شد و آخرین گلوله را رهاکرد. سه تانک باقیمانده در یک زمان به طرف حسین شلیک کردند. گلوله ها خاکریزش را به هوا بردند. گردو خاک کمی فرو نشست، توانستیم اول آر. پی. جی و سپس حسین را ببینیم. جسد حسین پشت خاکریز افتاده بود و چفیه صورتش را پوشانده بود. یکی از تانک ها به چند متری حسین رسیده بود و می رفت که از روی پیکر حسین عبور کند.

پس از شهادت مظلومانه سید حسین و شهدای حماسه هویزه، ارتش عراق، منطقهعملیات و شهر هویزه را تصرف نمود و با تانک بر اجساد مطهر شهدا گذشت و شهرهویزه را با خاک یکسان کرد(16 دی ماه 1359). سپس اقدام به ایجاد میدان مینو سنگرها بتونی محکم در تمام بیابان هویزه نمود .
این همه استحکامات نظامی نتوانست جلوی پیشروی سپاه اسلام را بگیرد و 18ماه بعد (سال 1361)، با عناید الهی، دوباره هویزه به آغوش مردم ایرانبازگشت اما هیچ اثری از شهدا نبود .
برادرانی که توانسته بودند از حلقه محاصره دشمن خود را نجات دهند محلدرگیری حماسه سازان را تعیین نمودند و آنجا تعدادی پرچم به یاد شهیدان نصب گردیدو به تدریج بنای مزار شهدای هویزه ساخته شد و اجساد مطهری که ازاطراف پیدا می شد به محل فعلی منتقل گشت از جمله شهید قدوسی ، شهید سلحشورو...
در سال 61 جنازه مطهر شهید علم الهدی در فاصله اندکی با مزار فعلی پیداشده و از قرآن و آرپی جی او که در کنار جسدش بود ، شناسایی شد و پس ازتشییعی باشکوه در اهواز پیکر او در کنار یاران وفادارش، آرام خفت .

یکی از برادران می گوید : نهج البلاغه، وصیت نامه و مقدار زیادی ازیادداشت های سید حسین، در کوله پشتی ایشان بود. حسین در شب عملیات ، کولهپشتی اش را در سپاه هویزه گذاشت تا بتواند اسلحه ، خرجی اضافی و نارنجک،برای عملیات حمل کند.بعد از شهادت حماسی بچه ها، ارتش عراق وارد شهر هویزهشد و همه خانه ها را همچون خرمشهر با خاک یکسان کردو تا 18 ماه، شهر هویزهو منطقه عملیاتی ، در اشغال عراق بود.
در سال 61جنازه مطهر شهید علم الهدی در فاصله اندکی با مزار فعلی پیدا شده و ازقرآن و آرپی جی او که در کنار جسدش بود ، شناسایی شد و پس از تشییعیباشکوه در اهواز پیکر او در کنار یاران وفادارش، آرام خفت
برادر سید جلال موسوی در سپاه هویزه ، همراه حسین بود و می دانست کهنهج البلاغه و نوشته ها و وصیت نامه حسین در کوله پشتی است. اولین شبی کهشهر به اشغال عراق درآمد، سید جلال گفت : من باید کوله پشتی حسین رابیاورم. به همین قصد به سوی هویزه حرکت کرد و در بین راه به فییض عظیمشهادت رسید.

5 خاطره از شهید سید حسین علم الهدی :
1- برادر جزایرى (خواهر زاده سید حسین) مىگوید: در ایام حکومت نظامى(سال 1357) من همراه والدین خودم به ملاقات سید حسین رفتیم. ایشان درپادگان اهواز بودو از پشت میله هایى به فاصله چند متر او را دیدیم. به ماگفت: سلام به مادر برسانید و بگویید حسین حالش خوب است و مطلبى را به شمامىگویم اما به مادرم نگویید. حکم اعدام من صادر شده و قرار است چهار روزدیگر حکم را اجرا کنند.
البته من سعى میکنم فرار کنم.
این عکس مربوط به محل شهادت شهید علم الهدی است

الف: مادر سید حسین براى اعلام تنفر خود از رژیم شاه و به نشانه مقاومتو پایدارى، هیچگاه براى ملاقات سید حسین به زندان ساواک یا حکومت نظام نرفتند .
ب: پس از فرار شاه و پیروزى تدریجى انقلابیون، همه زندانیان سیاسى ازجمله سید حسین آزاد شدند و آرزوى اعدام ایشان در دل دژخیمان رژیم شاه،ماند.
2- مادر حسین که روزهای اول تنها برای بدست آوردن جسد گلگون کفن حسینبیتابی میکرد با یادآوری مادران صدر اسلام گفت : همانطور که مادر یکی ازمجاهدین صدر اسلام وقتی دشمن کافر سر بریده فرزندش را بسوی مادر پرتابمیکند و میگوید : «من چیزی را که در راه خدا دادم پس نمیگیرم» گفت :چون امام فرموده است جوانان ما مانند جوانان صدر اسلام هستند من نیز مانندمادران صدر اسلام جسد مطهر فرزندم را هم به خدا هدیه میدهم.

مادر شهید حسین میگوید : تنها از خدا میخواهم که این قربانی شهید رابپذیرد و قطره قطره خون پاک حسین سبب افزایش عمر امام عزیز و پیروزیانقلاب اسلامی گردد و اگر امام فرمان دهند من و همه فرزندانم به جبههمیرویم تا ضربهای حتی به اندازه پرتاب یک سنگ به کفار بزنیم و از اسلامدفاع کنیم.
مادر حسین نیزشیرزنی بود. بعد از تبعید امام در سال 1342، تلگرافی برای شاه فرستاد: اگرمسلمانی چرا مرجع تقلید ما را تبعید کرده ای و اگر مسلمان نیستی، بگو ماتکلیف خودمان را بدانیم. زینب وار در تمام سختیها ایستادگی کرده بود. درسال 67 به رحمت ایزدی رفت و بنا به وصیتش در کنار حسین، در هویزه آرامگرفت
مادر حسین نیز شیرزنی بود. بعد از تبعید امام در سال 1342، تلگرافیبرای شاه فرستاد: اگر مسلمانی چرا مرجع تقلید ما را تبعید کرده ای و اگرمسلمان نیستی، بگو ما تکلیف خودمان را بدانیم. زینب وار در تمام سختیهاایستادگی کرده بود. در سال 67 به رحمت ایزدی رفت و بنا به وصیتش در کنارحسین، در هویزه آرام گرفت.
3- آقای منجم زاده می گوید :" در سال 1356 برای سکونت به خرمشهر رفتهبودیم . اولین سال ازدواج ما بود . روزی سید حسین وسید کاظم به منزل ماآمدند ، سید حسین به من وخواهرش گفت :" روزی یک صفحه نهج البلاغه بخوانید."

4- در ورزش صبحگاهى از سپاه بیرون مىرفتیم تا مىرسیدیم به قبرستانبیرون شهر. آنجا که مىرسیدیم، سید حسین مىگفت: آرام راه بروید و در وسطدو ستون خطبههاى نهج البلاغه را براى ما مىخواند، او عبارات عربى راازحفظ مىخواند، بعد ترجمه و تفسیر مىکرد. یک روز خطبهاى مىخواند که حضرتعلى (ع) با یارانش از کنار قبرستانى عبور مىکردند، امام به یاران خودفرمود، بایستید و فرمود: مىدانید که مردهها با شما صحبت مىکنند؟ یارانگفتند: نه، امام فرمود: اینها دارند با شما صحبت مىکنند، به شمامىگویند:ما فرصت را از دست دادیم، ولى شما فرصت دارید فاصله ما تاشما یکمتر بیشتر نیست، اما ما فرصت را از دست دادهایم، اکنون نه راه برگشتداریم و نه راهى براى انجام عمل خیر، ولى شما فرصت دارید. این فرصت راغنیمت بشمارید و از آن استفاده کنید و... حسین چنان سخن مىگفت که گویاحضرت على (ع) دارد این مطالب را بیان مىفرماید و چنان تأثیر معنوى بربچهها مىگذاشت که قابل بیان نیست
5- سال 1359 جمعی از برادران عازم مکّه بودند ، حسین کلاس حج درقرآن ونهج البلاغه داشت . در کلاس بودیم که فردی در کلاس را زد واطلاع دادکه عراق به فرودگاه اهواز حمله کرده است . حسین گچ را کنار گذاشت وبا خندهوتبسم گفت :" رفتن به حج ما هم حل شد ."

واقعیتی از شهید علمالهدی که تا وفات مادرش بیان نشد
شهید حسین علمالهدی تنها 22 سال داشت که به فیض شهادت نایل شد. سید محمدحسین، فرزند آیتالله حاج سید مرتضی، در هشتم مهر 1337 در اهواز چشم به جهان گشوده بود.
شهید حسین علمالهدی زیر ذرهبین ماموران ساواک بود. در اولین دستگیری، وی را در بند نوجوانان زندانی کردند؛ پس از مدتی که خانواده حسین موفق به دیدنش میشوند، وی در پاسخ به اینکه چه چیزی لازم داری که برایت بیاوریم، گفت: «فقط یک جلد قرآن برایم بیاورید.»
دانشجوی سال دوم دانشگاه مشهد در رشته تاریخ بود، با شروع جنگ تحمیلی همراه با گروهی از دانشجویان و نیروهای بسیجی، به سوی جبهههای دفاع حق علیه باطل شتافت.
قبل از شهادت
حسین چند شب قبل از شهادتش در جواب سوال دوستش که پرسید: «تو فکری سید؟» گفت: «وقتی وارد هویزه شدم تصمیم گرفتم هر چه از قرآن و نهجالبلاغه فراگرفتهام، در عمل پیاده کنم. حالا احساس میکنم که روز پرداخت نزدیک است و بهزودی پاداش خود را دریافت خواهم کرد.»
شب قبل شهادتش، یاران همیشگی دور او را گرفته بودند؛ «یونس شریقی»، «جمال دهشور»، «قاسم نیسی»، «حسن بوغدار»، «حسین احتیاطس» و... . حسین گفت: «بچهها! آب گرم داریم؟» دوستش گفت: «آب گرم میخواهی چیکار؟» گفت: «میخواهم حمام کنم».
دوستش با تعجب پرسید: «تو این سرما؟» و بلافاصله اضافه کرد: «فردا عملیات است. حسابی گرد و خاک بلند میشود. خاکی میشوی.» گفت: «میدانم.» دوستش گفت: «و با این حال باز میخواهی حمام کنی؟ مگر قرار است بروی تهران؟» حسین زد زیر خنده. از ته دل میخندید. آنقدر خندید که همه به خنده افتادند. بعد ساکت شد و گفت: «فردا به تهران نمیروم، به جای مهمتری میروم.» «کجا؟»، «ملاقات خدا».
خاطرهای از رهبری
روزی آیتالله خامنهای که در آن زمان نماینده حضرت امام خمینی (ره) در شورایعالی دفاع بودند، برای دیدار با رزمندگان، به جبهه «شوش» رفتند. حسین و حاج صادق در این دیدار، در محضرشان بودند. آیتالله خامنهای فرمودند: «در این دیدار با رزمندگان نماز جماعت خواندیم. بعد از نماز بچهها دور من جمع شدند و هر کس با من صحبتی داشت. بعد از چند دقیقه، من نگاه کردم. دیدم سیدحسین قرآنی در دست گرفته و عده زیادی از بچهها دور او جمع شدهاند و ایشان به قدری زیبا از آیات قرآن و استقامت در جنگ و... صحبت میکرد که من تعجب کردم».
حضرت آیتالله خامنهای در مصاحبهای که در سال 59 انجام گرفت و در آخرین برنامه «روایت فتح» که توسط شهید «مرتضی آوینی» تهیه و پخش شد، فرمودند: «وقتی خبر شهادت سیدحسین علمالهدی را شنیدم، اولین چیزی که به ذهنم آمد، شهادت حافظان قرآن در صدر اسلام بود».
واقعیتی از شهید علمالهدی که تا وفات مادرش بیان نشد
یکی از همرزمان حسین که روز شهادت وی همراه او بود و به اسارت گرفته شد، با بیان اینکه خوشحالم که این اعتراف دردناک زمانی انجام میگیرد که مادر بزرگوار حسین (که خود شیرزنی بود) در قید حیات نیست؛ میگوید: «من سالها در اسارت بودهام و حتما از رفتار وحشیانه عراقیها با اسرا چیزهایی شنیدهاید، اما شکنجهای که من دیدم، یک لحظه بیشتر نبود و با این حال، هنوز که هنوز است، از درد آن یک روز هم نتوانستهام سر راحت بر بالین بگذارم. آری مرا به تانکی بستند که از روی پیکر مبارک حسین گذشت، در حالی که هنوز جان داشت، هرچند که چفیهاش صورتش را پوشانده بود و با آن چشمهای زیبا و گیرایش دیگر نمیتوانست عذاب کشیدن مرا ببیند. من صدای خرد شدن استخوانهای حسین را شنیدم و راستش در آن لحظه خدا را شکر کردم که دیدم دارم به اسارت برده میشوم، والا چگونه میتوانستم برگردم و بگویم از پا حسین افتاد و ما بر پا بودیم؟»
گلستان شهدای هویزه
پس از آزاد شدن دشت هویزه و با خنثیسازی میدان مین و جمعآوری سیمهای خاردار، گروه تفحص برای یافتن اجساد شهدا به جستوجو در محل عملیات پرداختند. اجساد مطهر برخی از شهدا به صورت پراکنده پیدا شد، از جمله «حسین علمالهدی» که او را از قرآن کوچکش و نیز موشکانداز آر.پی.جیاش شناسایی کردند. جسد «محمود قدوسی» را از نامهای که در جیب لباسش پیدا شد، شناسایی کردند. در آن نامه، پدر شهیدش «آیتالله قدوسی» دادستان کل کشور او را برای پیوستن به رزمندگان اسلام معرفی کرده بود. به تدریج مزار باشکوه شهدای هویزه شکل گرفت و توسط جهاد سازندگی ساخته شد. پس از پایان جنگ تحمیلی، گلستان شهدای هویزه مورد استقبال مردم قرار گرفت؛ بهگونهای که امروز این گنبد و بارگاه معنوی، وسیلهای است برای تقرب زائران به پروردگار متعال.
آثار منتشرشده از حال و هوای آن روزهای هویزه
کتاب «سفرسرخ» و «حماسه هویزه» به قلم «نصرتالله محمودزاده» است. وی از ابتدای جنگ دست به قلم شد و در طول هشت سال دفاع مقدس و پس از جنگ به این فعالیت ادامه داد.
کتاب «سه روایت از یک مرد» بهنوشته محمدرضا بایرامی از زندگی حسین علمالهدی، فرمانده عملیات «نصر» است که در روایت اول از زبان شکنجهگر ساواک حسین پیش از انقلاب، روایت دوم از دوست و همرزم او تا لحظه شهادت و روایت سوم، از ملاقات یک قاچاقچی با علمالهدی است که او را حر زمان خویش کرد.
دیگر آثار مانند کتاب «۱۴ سردار»، کتاب «تا دانشگاه هویزه» نوشته «سیدعلی اصغر علوی»، کتابهای «سیب سرخی که به من داد»، «حماسهسازان»، «لحظههای آشنا» و «فریاد و سکوت» نیز سعی در زنده نگهداشتن و بازگو کردن واقعیت آن روزهای سخت دارند.
همچنین مستندات بسیاری مثل مستند «دفاع مقدس»، مستند «آخرین روزهای زمستان» و «ملاقات عشایر عرب با روحالله خمینی در جماران» و فیلم «زیباتر از زندگی» ساخته شده است. آثاری که بزرگی حماسه هویزه و آن روزها را نتوانستند به ترسیم بکشند، با آنکه کمر همت بستند تا صدای شهدا را به گوشها برسانند، اما حق مطلب ادا نشد.
متن وصیتنامه شهید علم الهدی به خواهرش

خواهر عزیز، صدیقه
پس از اهداء سلام و درود، رسیدن به فلاح را برایتان آرزو میکنم
چون در آغاز قدم گذاشتن در سال جدید از شما دور بودم و نتوانستم خود را به این راضی کنم که سال نو را آغاز کنیم و در این لحظات حساس از عمر با شما سخن نگویم ناچار برای اولین بار قلم بدست گرفتم و با شما حرف میزنم
ساعتی پیش داشتم مطالعه میکردم به یک جمله رسیدم. در مورد این جمله زیبا فکر کردم و مناسب دیدم که نتیجه این ساعات فکر را که در آستانه شروع سال جدید بود برایتان بنویسم .
شاندل Shandel متفکر بزرگ اروپای قرن بیستم در مورد چگونگی زندگی انسان در قرن بیستم میگوید :
«انسان این عصر زندگی را وقف تهیه وسایل زندگی میکند »
ما زندگی را در رنج میگذرانیم تا راحتی و آرامش ایجاد کنیم، تمامی عمر میرویم به این امید که لحظاتی بنشینیم، تمام عمر زحمت میکشیم تا استراحت کنیم و البته عمر میگذرد و راحتی و آسایش و نشستن و آرامش را لمس نمیکنیم و نمییابیم. زیرا مرتباً از طریق اجتماع به ما نیازهای جدید تلقین میشود .
نیازهای کاذب و مصنوعی که دائماً در آدم بوجود میآورند بوسیله تبلیغات است تلویزیون را روشن میکنید و بعد از دو ساعت خاموش میکنید به خودتان نگاه میکنید، میبینید هفت هشت احتیاج خرید تازه بوجود آمده که قبلاً لازم نداشتید، قبلاً مثلاً با خاکستر دیگ را میشستید امروز حتماً باید پودر... بخرید .
بوردا میخرید زن روز میخرید نگاه میکنید در فکر تهیه لباسها و مدلهای آن میافتید استعمار فرهنگی و فرهنگ زدایی از طریق تقلید تشبه رقابت مصرفهای مصنوعی و سمبلیک و جلب توجه است و اینجاست که به سخن عمیق محمد(ص) که من یتشبه یقوم فهو منه که از کلمه شبیه استفاده شده (پی میبریم) اگر زندگیمان مثل اروپاییها شد اگر وضع لباسهامان مثل مدلهای ارائه داده شده زن روز و بوردا و خانم... شد خود نیز از نظر خصوصیات انسانی و درک و انتخاب راه به سوی او شدن میل کردهایم .
یکنواختی و قالبی شدن انسانها در جوامع گوناگون و مخصوصاً در ملت ما که مرتباً بوسیله برنامههای فرهنگیمان در سطح وسیعی از طرف مسئولان امر پیاده میشود همه در قالبهای ماشینیسم بخاطر بالابردن مصرف جهانی مخصوصاً جهان سوم که دنیای صنعتی به ما تحمیل میکند. غارت اصالتها، منابع معنوی و از بین رفتن خصوصیات زندگی شرقی و یا اسلامی که عبارت از مصرف هرچه کمتر و تولید هرچه بیشتر بوسیله عوامل آموزشی دگرگون میشود. چرا که اروپای صنعتی میبایست برای تولیدات اضافی خود مصرف کننده پیدا کند و چه کند که بتواند کالای مصرفی بدهد و مواد تولیدی بگیرد و منت بگذارد و خود را هم بالاترو متمدن قلمداد کند و اگر هم سواری خواست خر خوبی تربیت کرده باشد و....
ابتدا با استعمار فرهنگی کار خود را آغاز میکند و سپس از یک خصیصه پاک و اصیل خدایی که برسم امانت به انسان داده شده استفاده میکند و آن تنوع که شکل تکامل است .
ما میبینیم (همراه با درد) که تمام فلسفهها و مذهبها و ایدهآلها و عشقها و خواستهها و... خلاصه شده در این : اصالت مال زندگی مادی است بنابراین وقتی زندگی مادی اصالت دارد هدف رفاه است پس برای چه باید کار کرد؟ برای ساختن وسایل آسایش زندگی
داستان شازده کوچولو را خواندهاید؟
آیا قربانی شدن آسایش زندگی برای چه؟ برای تکامل؟ برای تعالی؟ برای رفتن به حقیقت؟
برای رسیدن به ایدهآلهای مقدس انسانی؟ برای تقرب و نزدیکی به بهترین دوست و یار، او (الله)؟ نه برای بدست آوردن وسایل آسایش زندگی. زیستن برای مصرف، مصرف برای زیستن
یک دور، باطل دور حماقت کار. استراحت. خوردن. خوابیدن همین و بس!!! بهتر است کمی فکر کنیم ملاک ما برای شناختن افراد چیست، مثال میزنم، آیا وقتی مثلاً به خواستگاری میروید چه میپرسید، میپرسید که آیا شما آدم باهوشی هستید؟ با شهامت هستید؟ چه مقدار وقار و اصالت دارید؟
چه مقدار قرآن را درک کردهاید؟ چه مقدار در تاریخ و اعتقاد و جامعه شناسی و انسان شناسی و تفسیر و فهم سخنان ائمه مطالعه دارید؟ معلوماتتان چقدر است و... هرگز !
درست همانگونه میاندیشیم و همانگونه انتخاب میکنیم که فرهنگ مادی بورژوازی غرب به ما تحمیل کرده و معیار ارزشهامان بستهبندی شده از غرب میآید، اما خود نمیدانیم و نمیفهمیم و خیال میکنیم که اندیشه و فکرمان اسلامی است در صورتیکه اندیشهای که قرآن به ما میخواهد بدهد درست عکس آن است و با آن در تضاد کامل است .
و اصلاً اندیشه تربیتی قرآن برای از بین بردن چنین ارزشها و معیارها و طرز تفکرها و برداشتها و چنین شناختی است نسبت به زندگی حیات وسایل مادی نیازها خواستها ایدهآلها و ...
و ما تمام تلاشمان و ناراحتیهامان و رنجها و حتی نوع احساسهامان در اینست که بهتر زندگی کنیم بجای اندیشیدن به اینکه چگونه باید زندگی کنیم و چرا؟ زندگی یعنی چه؟ تلاش برای چه؟ اصلاً چرا زندگی میکنیم؟ و به اینها توجه نداریم، چرا که نتوانستیم خود را از لجن فرهنگ بورژوازی نجات دهیم، از لجن مصرف بدون تولید، از لجن زندگی خلاصه شده در مادیات، و تمام نیروهای خلاق و نبوغهای سرشار را در وسیله خلاصه کردن، درست مثل کسی که پله گذاشته تا خود را به پشت بام برساند اما همینکه پا روی پلکان اول گذاشت آنقدر راجع به خود پله فکر کند سوراخ سمبههای آن، رنگ آن و... که لحظهای خواهد رسید و گریبان مرگ او را فرا گرفت و هنوز در فکر اینست که پله چوبی را تبدیل به فلزی یا فلزی را تبدیل به کائوچو یا طلا و یا... کند و در نتیجه عمر تمام میشود و خود را به پشت بام نرسانده .
خواهش میکنم این جمله را با دقت بخوان و فکر کن تا عظمت آن را درک کنی الناس نیام اذا ماتوا انتبهوا (مردم خوابند وقتی که مردند متنبه میشوند، بیدار میشوند) که حدس میزنم این جمله زیبا از فاطمه بزرگ آن الگوی نمونه شاهد اسوه در همه زمانها برای همه نسلها و همه دختران و مادران تاریخ آن چهره زنده که جز از وقایع مرگ او از تاریخ زندگیش چیزی نمیدانیم و او که باید در لحظههای زندگی در تصمیمها در انتخاب در جلو چشمانمان باشد تا بیاموزیم که چگونه زندگی کنیم و چگونه بمیریم .
نتایجی که من از این جمله گرفتهام به شما ارائه میدهم چه بسا که شما فکر کنید به نتایج عمیق تری دست یابید .

مردم خوابند
۱ . خواب معمولاً در شب است و از خصوصیات شب تاریکی و سیاهی و ظلمات است .
۲ . کسی که خواب است از وقایعی که در اطرافش اتفاق میافتد بی خبر است .
۳ . کسی که خواب است از خود نیز بی خبر است .
۴ . اگر دشمنی داشته باشد به سادگی میتواند او را از بین ببرد یا در دام بیندازد .
۵ . هنگامی که خورشید که مظهر نور است و روشنایی، طلوع کرد انسان از خواب بیدار میشود .
۶ . کلمه ناس بکار رفته به معنای توده مردم .
۷ . چه کسی متنبه میشود، بیزار میشود، پشیمان میشود، بعد از آنکه بیدار شد؟ کسی که میفهمد استعدادها و نیروهای بسیار در وجود داشته سرمایههای عظیمی خدا به او عطا کرده و آنها را راکد در عالم خواب و ناآگاهی قرار داده همانند آب راکدی که میگندد و بوی بد میدهد .
و در ثانی کار از کار گذشته و مرگ فرا رسیده و راه بازگشتی نیست .
هدف او (الله) از آفرینش انسان تکامل بسوی اوست و سرمایههای مادی را در اختیار انسان گذارده تا در خدمت آن هدف بکار بریم، اما... چگونه بدست خود استعدادها و نبوغهایمان را دفن میکنیم و در گورستان فراموشی رها میکنیم و به قول قرآن زندگیمان کافرانه میشود .
زیّن للذین کفروا الحیوه الدنیا و یسخرون من الذین آمنوا والذین اتقوا فوقهم یوم القیامه .
کسانیکه کفر ورزیدند و حیات دنیا برای آنان زینت داده شده، ایمان آورندگان را مسخره میکنند. ولی کسانیکه تقوی پیشه کردند روز قیامت و حیات اخروی برایشان بسیار برتر و مهمتر است .
در آیه۱۴ سوره آل عمران مراجعه کنید و دریابید که در این آیه نقش زن در تعیین جهت فکری و مسیر زندگی مرد و اجتماع چگونه مطرح شد .
الدنیا مزرعه الاخره
یونس )هرچه که نداشتیم از خدا میخواهیم و هنگامیکه خدا آن را به ما داد او را فراموش میکنیم پس جزو مسرفین هستیم ).
زیرا آنچه را از نعمتها که خدا به ما داده تا در راه رسیدن به او بکار بریم و اگر بکار نگرفتیم مسرفیم. کذلک زین للمسرفین ما کانوا یعملون. ان الله لایحب القوم المسرفین .
اعراف) این آیه بسیار عمیق و زیبا و رسا است ).
خطاب به بنی اسرائیل (همان قومی که پیامبر ما را به آنها تشبیه میکند) متاع و زینت دنیا را حرام نکردیم بر مردم بلکه اینها وسیلهایست برای مردم با ایمان و اینها فقط در دنیاست و البته و البته در آخرت بهتر از اینها را به مردم با ایمان خواهیم داد .
به سوره کهف آیه ۷- سوره اعراف آیه ۳۱- سوره حدید۲۰ - سوره کهف ۲۸ سوره قصص ۷۸ و۷۹. سوره احزاب ۲۸. سوره توبه ۳۸. سوره نساء ۷۷ . سوره آل عمران ۱۸۵. سوره نحل ۱۱۷. سوره یونس ۲۳و۷۰ سوره رعد ۲۷ قصص ۶۰و۶۱ . سوره غافر۳۹. سوره شوری ۳۶. سوره زخرف ۳۵. مراجعه کنید با دقت به سخن خدا گوش کنید تا چگونگی زندگی و راه و هدف و نوع نیازها و خواستههایمان را از فرهنگ و ایدئولوژی قرآن بگیریم و به جهانیان ثابت کنیم که قرآن برای همه زمانهاست و عمل کردن آن برای همه نسلها
وقتی وارد هویـزه شدم ، آنجا را نشناختم!
دشمن در طول یکسال و چند ماهی که آنجا را به اشغال خود در آورده بود، هویـزه را به تلی از خاک تبدیل کرده بود.
من بلافاصله به جایی که علـم الهــدی در آنجا به شهـادت رسیده بود رفتم.
عراقی ها آثاری از گورهای دسته جمعی گذاشته بودند که میشد با همین رد پا دنبال اجساد واقعه شهدای شانزدهم دی ماه 1359 گشت.
روز اول که رفتیم ، تل خاکی را پیدا کردیم که تکه چوبی روی آن نصب کرده بودند.
با لودر خاک ها را پس زدیم و حدود 80 جسد بچه ها به دست آمد اما در این میان خبری از سیـد حسیــن علـم الهـدی نبود. هر تل خاک، گودال یا چاهی را که دیدیم مورد بازرسی قرار دادیم و با لودر آن را زیر و رو کردیم.
تعدادی جسد به دستمان رسید؛ من در میان آن ها دنبال گمشده خودم می گشتم.
بالاخره به میدانی که آرپی جی زن ها در آن روز آنجا حماسه آفریده بودند رسیدیم .
ضربان قلبم تند می زد و دلم گواهی می داد به زودی فرمانده مان را پیدا می کنم.
به لودر چی گفتم :
" اینجا را آهسته تر بیل بزن! "
کمی آن طرف تر چشمم به تل خاکی خورد.
احساس عجیبی به من دست داد؛ در لحظاتی که لودر داشت بیل میزد یاد 45 روزی که با حسیـن بودم افتادم؛ چقدر با قرآن مانوس بود.
او قرآن را اغلب زیر فانسقه اش می گذاشت و درهر لحظه که فرصتی به دست می آورد چند آیه از آن را می خواند.
نماز شب های حسیـن برایم خوشایند بود؛ یاد آن صبح هایی افتادم که آنقدر پشت سر او می دویدیم که نفسمان بند می آمد.
او درهنگام ورزش به ما درس اخلاق میداد و برای ما از قصه های تاریخی و دینی و از سیره نبوی می گفت .
در همین فکرها بودم که تکه زمینی ، نظرم را جلب کرد، گفتم : " اینجا را بیل بزن. "
راننده لودر تا بیل را در زمین فرو کرد ناگهان لباس فرم حسیــن مشخص شد...
حسین روز عملیات تنها پاسداری بود که لباس فرم پوشیده بود؛ قلبم داشت از دهانم در می آمد. خیالم راحت شد لااقل جسدی از حسیــن باقی مانده است!
به راننده گفتم :
" برو عقب. "
خاک ها را با دست کنار زدم ؛ فانسقه خاکی دور کمر شهیـد مشخص شد.
با کمال تعجب دیدم آن قرآن همیشگی که همراه سیـد حسیـن بود، زیر خاک است.
قرآنی با امضای امــام خمینــی و آیت الله خـامنـه ای.
روی سینه حسیــن هنوز عکس کوچک امــام و آرم سپاه نشسته بود.
خاک را کنار زدم؛ اما دیدم بر خلاف اجساد دیگر که استخوان هایشان سالم بود؛ جمجمه حسیــن خرد شده !!
تمام استخوان های تنش متلاشی شده بود!!
وقتی این صحنه را دیدم نا خود آگاه یاد صحنه کربــلا افتادم و اسب هایی که جنازه شهــدا را زیر پا له کرده بودند!!
با کمال تعجب دیدم آر پی جی حسیـن زیر بدنش له شده!
همان جا بود که فهمیدم اخباری که از هویــزه شنیده بودم صحت دارد!
معلوم شد تانک ها با شنی های خود از روی جسد علــم الهــدی رد شده و استخوان هایش را خرد کرده بودند!
گریه امانم نمی داد، دلم میخواست با تک تک سلول های بدنم مظلومیت این شهـدا را فریاد بزنم.
چند ساعتی بالای سر استخوان های خرد شده حسیـن نشستم و درد و دل کردم.
حسیـن در این دنیا خاکی نمی گنجید. حیف بود به مرگ طبیعی برود باید شهید می شد!
منبع : حامیان ولایت

.jpg)



